لهجه داداشى


چند ماهی بود که به اداره جدید منتقل شده بودم. آبدارچی پیرمردی بود کوتاه قامت که خستگی و فرسودگی عمر در چهره اش موج می زد. همیشه غمگین بود و کمتر در این مدت دیده بودم که بخندد. فارسی را با لهجه غلیظ ترکی صحبت می کرد و گاهی برایم سخت بود که متوجه شوم چه می گوید. با این حال سادگی و وقارش مرا به یاد پدر خودم می انداخت و از او خوشم می آمد. فامیلش داداش پور بود ولی او را داداشی صدا می کردند. آن روز اما بعد از ظهر که چائی آورد بسیار غمگین و در هم بود. خیلی گرفته بود. گفتم داداشی بیا بشین٬ چرا گرفته ای؟ گفت: «کار دارم٬ باید برم». گفتم چند دقیقه که چیزی نمی شود. حالا چرا گرفته ای؟ نکنه با حاج خانم حرفت شده؟ گفت «نه حاج خانم کجا بود.» با شوخی و خنده و کمی کلنجار بالاخره به حرف آمد: «رحیمی من رو دست می اندازه. به لهجه ترکی ام می خنده.»
من:«رحیمی؟ کی این کار و کرد؟»
داداشی: «همیشه. دیگه خسته شدم. هی پیش همکارا من را دست می ندازه. یا جک ترکی میگه یا حرف زدن من را مسخره می کنه. آخه درسته آقا. من از اون ور کرج میام. ساعت ۴ صبح پا میشم تا صبح زود سر کار باشم. از اینجا هم که بر میگردم ساعت ۹ خونه می رسم. درسته که این اینطوری من را دست می اندازه؟». گفتم: «چرا جلوش نمی ایستی؟ چرا شکایتش را نمی کنی؟»
داداشی: چی بگم آقا. به کی شکایت کنم. به رئیس گفتم. کاری نکرد. گفت بهش می گه ولی الان چند هفته می گذره. انگار نه انگار. گفتم مگه فلانی و فلانی ترک نیستن؟ اونا چرا ساکتن؟
داداشی: «هی آقا. اونا باش دست به یکی می کنن. هی که می بینه من ناراحت میشم٬‌میگه اون را ببین ٬ اون هم ترکه . خودش جوک ترکی میگه. تو چرا ناراحت میشی. آقا من به خدا از جک ها ناراحت نمیشم. اما نمی خواهم مرا دست بندازه. سن و سالی اذم گذشته.» خیلی ناراحت شده بودم. از اینکه می خواست ثابت کنه که از جک ترکی بدش نمی آید تعجب کرده بودم. آخه چرا بدت نمیاد. من هم اگه کسی در موردم جک بگه بدم میاد. اما برا حرفاش جوابی نداشتم. نمی دانستم تو این موقعیت چه کار باید کرد. بهش گفتم خودم با رحیمی صحبت می کنم داداشی جان٬تو ناراحت نباش. گفت «نه آقا نگو. فکر می کنه خاله زنک بازی در میارم. بیشتر میشه کارهاش». تو دل خودم گفتم ای سگ تو روحت رحیمی که ضعیفتر از این پیرمرد کسی را گیر نیاوردی. به قیافه درهم داداشی نگاه کردم و گفتم «ببین داداشی جان. زبان مادری من هم فارسی نیست. پدر و مادر من لهجه که چه عرض کنم٬ فارسی بلد نیستن صحبت کنن. من هم که می بینی به هزار ضرب و زور و بعد از دو دهه درس خواندن و کار کردن فارسیم اینطور شده.» از اینکه یک فرد را به خاطر زبان مادری اش اینگونه اذیت می کردند و براش گردن کلفتی می کردند حسابی اذیت شده بودم. از حرف هایی که داشتم می زدم و توجیهاتی که می آوردم حال خودم هم به می خورد. می دانستم که صحبتم به درد نمیخوره و تاثیر زیادی نخواهد داشت٬ اما چاره ای نداشتم. صد سال توهین و جک سازی در تلویزیون و مجلات و کوچه و بازار بالاخره نتیجه اش این شده بود که پیرمردی تو این سن و سال را داغون کنه. وای به حال بچه های کوچک. داداشی بلند شد و در حالی که ظاهرا بعد از درد دلی که کرده بود احساس بهتری داشت تشکر کرد و بیرون رفت. من ماندم و آنانی که تصور می کنند زبان فارسی یک ملت را به هم متحد می کنه. برای من و داداشی زبان فارسی نه تنها به ما تحمیل میشه که مایه آزار واذیت یک عمر ما می شود. الان چند سال است که داداشی بازنشسته شده. امروز که این مطلب را می نویسم نمی دانم داداشی کجاست. نمی دانم زنده است یا مرده. اما خوب می دانم که هر روز زیر پوست این شهر لعنتی داداشی های زیادی هستند که تنها به خاطر زبان مادری شان رنج می برند و اذیت می شوند.
*این داستان بر مبنای خاطره کوتاهی است که حمید برای ما ارسال کرده است. شما هم از خاطرات و دیدگاه های خود برای ما بنویسید.